یاسیدالکریم

مذهبی - اجتماعی - سیاسی

یاسیدالکریم

مذهبی - اجتماعی - سیاسی

جناب عبد العظیم(ع) به سند صحیح از اسباط بن سالم روایت میکند که نزد امام صادق علیه السلام بودم. مردى از ایشان در باره آیه شریف: ( به یقین، در این امر براى متوسمین  نشانه هاست و آن بر سر راهى، پا بر جاست) سؤال ‏‌کرد. امام صادق علیه السلام فرمود : «مقصود از اهل فراست [که به نور خدا می نگرند] ما هستیم و راه هم در ما پا بر جاست» 

احمد بن مهران عن عبدالعظیم الحسنی عن ابن ابی عمیر قال اخبرنی اسباط بیاع الزطی قال کنت عند ابی عبدالله (ع) فساله رجل عن قول الله عزوجل «ان فی ذلک لآیات للمتوسمین و إنها لبسبیل مقیم (الحجر/75)» قال فقال (ع) نحن المتوسمون و السبیل فینا مقیم.

#الکافی ج 1 ص 218 ح 1 #سند_صحیح 

 

پ ن: یعنی ما اهل بیت هستیم که از جمیع جهات اهل فراست و بصیرت هستیم و راه حق در ماست و به وسیله ما پا برجا می ماند. و هر کس اگر مختصر بهره ای دارد همه از خوشه چینی از درگاه ماست. از رهگذر خاک سر کوی شما بود .. هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد. 

 

[ حدیث اول عبدالعظیم از ابن ابی عمیر از اسباط از امام صادق(ع) ] مرحوم کلینی بعد از این حدیث شریف در همین صفحه سه حدیث بعدی و باز هر سه با سند صحیح و یک حدیث با دو سند ضعیف با همین مضمون حدیث عبدالعظیم می آورد. [ حدیث دوم یحیی بن ابراهیم از اسباط از امام صادق(ع) / و حدیث سوم فضل بن شاذان محمد بن مسلم از امام باقر(ع) / و حدیث چهارم عبدالله بن سلیمان از امام صادق(ع) و حدیث پنجم و ششم از محمد بن یحیی و احمد بن مهران هر دو از جابر از امام باقر(ع) ] 

و مرحوم کلینی مجددا در ( الکافی ج 1 ص 439) یک حدیث با دو سند صحیح آورد [ حدیث هفتم و هشتم احمد بن ادریس و محمد بن یحیی از عبدالله بن سلیمان از امام صادق(ع) ] که همه ائمه متوسم خوانده می شوند. مرحوم صدوق در ( الفقیه ج 2 ص 589) روایتی می آورد [ حدیث نهم مرسل] که مجددا در زیارتی نفیس از امیرالمومنین(ع) همه ائمه متوسمین خوانده می شوند. 

در حدیثی از مرحوم عاملی در ( الوسائل ج 12 ص 179) حضرت موسی بن جعفر (ع) جزو متوسمین خوانده شده است. [حدیث دهم از ربیع بن عبدالرحمن] که البته دو سند اخیر ضعیف است. مجددا مرحوم شیخ حر عاملی در ( الوسائل ج 12 ص 38 ) حدیث صحیحی با همین مضمون می آورد [ حدیث یازدهم عباس بن معروف از محمد بن مسلم از امام باقر(ع) ] ضمنا مرحوم عاملی در ( الوسائل ج 12 ص125) به نقل از شیخ طوسی از مجالس یک حدیث ضعیف [ حدیث دوازدهم عیسی بن احمد از امام هادی(ع)] با همین مضمون روایت می کند. 

خلاصه این که این دوازده حدیث که هفت روایت صحیح و پنج روایت با سند ضعیف وارد شده مجموعا یک معنای واضح و معتبری بر تصریح بر این معنا دارد که اهل بیت روحی لمقدمهم فداء، همگی از متوسمین هستند. و تعجب از بعض مفسرین مشهور شیعه است که گاهی احادیث عامه را به راحتی نقل و تایید می کنند و در این موضوع با بی توجهی چنین روایات متعدد و نفیسی را از اهل بیت دریغ می کنند. البته بعید نیست که مومنین با درجات بالای ایمان به فضل خداوند متعال و ریزه خواری از محضر معصومین(ع) به این جایگاه وارد شوند. والسلام علیکم. 

یا سید الکـریم ز نسل کریــم ها - دارم سلام محضر عبد العظـیم ها 
راه بهشت کرببلا، ازحریم توست- یعنی جواز عشق بدست کریم ها 


یاسید الکریم

امام صادق علیه افضل صلوات المصلین فرمود : 

در حقیقت فضیلت [انجام اعمال خیر از جمله نماز] در ابتدای وقت 

نسبت به [انجام آنها در] آخر وقت، همچو فضیلت آخرت بر دنیاست. 

 

عن قتیبة الاعشی عن ابی عبدالله (ع) 

إن فضل الوقت الاول علی الآخر کفضل الآخرة علی الدنیا 

 

#الکافی ج 3 ص 274 ح 6 #سند_صحیح 

التهذیب ج 2  ص 41  ح  80 هکذا صحیح 

الوسائل ج 4 ص 123 ح 4686 هکذا صحیح 



یاسید الکریم

الامام علی بن الحسین(ع) انتظار الفرج، من اعظم الفرج 

امام سجاد (ع) انتظار فرج [خود] از بزرگترین گشایش هاست. 

بحارالأنوار ج 52 ص 122 


پ ن : اگر انتظار به شکل صحیح فهمیده و به آن عمل شود 

یک موتور محرکه بسیار قوی برای حرکت و برکت خواهد بود 

لذا فرمود نفس انتظار شایسته خود از بزرگترین گشایش هاست 

چون موجب دوام نعمت ها و نزول برکات جدید الهی است 

به علت زمین حاصلخیزی که شخص منتظر در خود می پرورد. 

به نحوی که گاهی غیاب منتظَر و منتظِر ماندن شخص 

نافع تر از دیدار بی معرفت است. و انتظار صحیح ظرفیت ساز است



یاسید الکریم

حاج احمد متوسلیان 

تولد: 15 فروردین 1332 تهران 

اسارت: 14 تیر 1361 جنوب لبنان 

دانشجوی مهندسی برق دانشگاه علم و صنعت 

فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص) 


 (1) هم دانشگاه می ‌رفت، هم کار می ‌کرد ؛ توی یک شرکت تأسیساتی. اوایل کارش بود که گفت «برای مأموریت باید برم خرم آباد.» خبر آوردند دست گیر شده. با دو نفر دیگر اعلامیه [انقلابی] پخش می‌کردند. آن دو تا زن و بچه داشتند. احمد همه چیز را گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص کند. 

 

(2) روی رکاب مینی بوس ایستاده بود. بچه ها یکی یکی از کنارش رد می‌شدند، می رفتند بالا. سروصدا و خنده مینی بوس را پر کرده بود. انگار نه انگار که می ‌خواستند بروند جنگ. ـ همه هستن؟ کسی جا نمونه. برادرا چیزی رو که فراموش نکردین؟ غلامرضا خیلی جدی گفت «برادر احمد، ما لیوان آب خوری مون جا مونده. اشکالی نداره؟» دوباره صدای خنده بچه ها رفت هوا. احمد لبخند زد. به راننده گفت «بریم» 

 

(3) بچه ها از شرایط بدی که توی پادگان داشتیم مریض شده بودند. یک بار حاجی رفت سراغ یکی از خلبان ها و گفت «بچه های ما رو ببرید عقب.» اعتنا نکردند یا گفتند نمی ‌کنیم. حاجی اشاره کرد، چند نفر دور هلی کوپتر پخش شدند. ضامن نارنجک را کشید و گفت «اگه بچه‌های ما رو نبرید، هلی کوپتر رو همین جا منفجر می‌ کنیم.» خلبان ها فرار کردند. سرهنگ آمد چیزی بگوید، سیلی حاج احمد کنارش زد. 

 

(4) پیشنهاد کرده بود وقت های بی کاری بحث های اعتقادی کنیم. توی یک اتاق کوچک دور هم می‌ نشستیم. خودش شروع می ‌کرد. ـ اصلاَ ببینم، خدا وجود داره یا نه؟ من که قبول ندارم. شما اگه قبول دارین، برام اثبات کنین. هر کسی یک دلیلی می آورد. تا سه ـ چهار ساعت مثل یک ماتریالیست واقعی دفاع می‌ کرد. یک بار یکی از بچه ها وسط بحث کم آورد. نزدیک بود با حاجی دست به یقه شود. حاجی گفت «مگه شما مسلمونا تو قرآن نخوندید که جدال باید احسن باشه؟!» 

 

(5) حاج احمد آمد طرف بچه‌ها. از دور پرسید «چی شده؟» یک نفر آمد جلو و گفت «هرچی بهش گفتیم مرگ بر صدام بگه، نگفت. به امام توهین کرد، من هم زدم توی صورتش.» حاجی یک سیلی خواباند زیر گوشش. ـ کجای اسلام داریم که می‌ تونید اسیر رو بزنید؟! اگه به امام توهین کرد، یه بحث دیگه‌ س. تو حق نداشتی بزنی ش. 

 

(6) آخرین نفری که از عملیات برمی‌ گشت خودش بود. یه کلاه خود سرش بود، افتاد ته دره. حالا اون طرف دموکرات‌ ها بودن  و آتیش شون هم سنگین. تا نرفت کلاه خود رو نیاورد برنگشت. گفتیم « حاجی اگه شهید می ‌شدی چی؟» گفت «این بیت المال بود.» 

 

(7) هر روز توی مریوان، همه رو راه می انداخت؛ هر کس با سلاح سازمانی خودش. از کوه می‌ رفتیم بالا. بعد باید از آن بالا روی برف ها سر می‌ خوردیم پایین. این آموزش مان بود. پایین که می ‌رسیدیم، خرما گرفته بود دستش، به تک تک بچه ها تعارف می ‌کرد. خسته نباشید می ‌گفت. خرما تعارفم کرد. گفتم مرسی. گفت «چی گفتی؟» ـ گفتم مرسی. ظرف خرما رو داد دست یکی دیگه، گفت«بخیز.» هفت ـ هشت متر سینه خیز برد. گفت «آخرین دفعه ‌ت باشه که این کلمه رو می ‌گی.» 

 

(8) زخمی شده بود. پایش را گچ گرفته بودند و توی بیمارستان مریوان بستری بود. بچه ها لباس‌ هایش را شسته بودند. خبردار که شد، بلند شد برود لباس های آن ها را بشوید. گفتم «برادر احمد، پاتون رو تازه گچ گرفته ‌ن. اگه گچ خیس بشه، پاتون عفونت می‌ کنه.» گفت «هیچی نمی‌شه.» رفت توی حمام و لباس همه ی بچه ها را شست. نصف روز طول کشید. گفتیم الآن تمام گچ نم برداشته و باید عوضش کرد. اما [پلاستیک کشیده بود و] یک قطره آب هم روی گچ نریخته بود. می‌ گفت «مال بیت المال بود، مواظب بودم خیس نشه.» 

 

(9) یک بار رفتیم یکی از پاسگاه های مسیر مریوان. توی ایست بازرسی هیچ کس نبود. هرچه سر و صدا کردیم، کسی پیداش نشد. رفتم سنگر فرماندهی شان. فرمانده اومد بیرون، با زیرپوش و شلوار زیر. تا آمدم بگویم «حاج احمد داره می‌‌آد.»خودش رسید. یک سیلی زد توی گوشش و بعد سینه خیز و کلاغ پر. برگشتنی سر راه، همان جا، پیاده شد. دست طرف را گرفت کشید کناری. گوش ایستادم. ـ من اگه زدم تو گوشت [برا ساده نگرفتن وظایف شماست] تو ببخش. اون دنیا جلوی ما رو نگیر. 

 

(10) اول جلسه من اسم شهدای عملیات را می‌ خواندم. حاج احمد گریه می ‌کرد. وسط جلسه رو کرد به بروجردی و گفت «شما وظیفه ‌تون بود. اگه این امکانات رو رسونده بودین، ما این همه شهید نمی‌ دادیم.» بحث شروع شد. بقیه هم شروع کردند به داد و قال، همه ‌اش هم سر بروجردی، که یک دفعه بروجردی برگشت و گفت «بابا، آخه من فرمانده شماهام.» ساکت شدیم. حاج احمد بلند شد، دست انداخت گردنش.» 

 

(11) حاجی می گفت شما برادرا باید حسابی حواستون به اطراف باشه. دائما چپ و راستو چک کنید. الکی خودتونو به کشتن ندید. وقت عملیات که می‌شد، خودش جلوتر از همه بود. وقتی با او می‌رفتی، می‌ دونستی که اگر یه پشه هم توی هوا بپرد، حواسش هست. وقتی هم که عملیات تمام می‌شد، هرچه می‌گفتی «حاجی، دیگه بریم.» نمی‌ اومد. همه‌ ی گوشه ‌کنارا رو سر می ‌زد که مبادا کسی جا مانده باشد. وقتی مطمئن می ‌شد، می ‌رفت آخر ستون با بچه ها برمی ‌گشت. 

 

(12) «حاج احمد ، هر روز صبح بچه‌ها را بلند می‌کرد همراه تجهیزات انفرادی، از کوه‌ها بالا می‌برد، و بعد باید پا مرغی سربالایی را می‌رفتیم و خودش هم همیشه در ردیف اول بود. اجازه استراحت نمی‌داد و زمان برگشت از ما می‌خواست که از بالا روی برف‌ها تا پایین غلت بخوریم، آن هم در سرما و برف! سال 58-59. او می‌ گفت: فکر نکنید که من می‌خواهم شما را اذیت کنم، می دانم که شما را پدر و مادر ،بزرگ کرده و اینجا آمده‌اید اما باید ورزیده شوید تا در شرایط سخت، بتوانید مقاومت کنید. همین هم شد، در مریوان، پاوه، بچه‌ها از کردها هم جلوتر بودند. شاید کردها خسته می‌شدند اما بچه‌ها نه خستگی سرشان نمی‌شد، هدفشان دفاع از اسلام و ولایت بود. 

 

(13) خرداد 59 وارد مریوان شدیم با دلاوری‌های رزمندگان و مریوان را گرفتیم و ضد انقلاب فرار کرد. حاج احمد به گونه‌ای در مریوان عمل کرد که سپاه پناهنگاه مردم مریوان شده بود. یادم هست در پاکسازی‌ها، حاج احمد می گفت: «حق گرفتن یک لیوان آب از مردم را ندارید.» در هر روستا که صحبت می کرد همه را برادر خود می‌خواهند و می‌گفت ما برای کار فرهنگی آمده‌ایم ولی متأسفانه در برابر ضد انقلاب مجبور به ایستادگی و دفاع هستیم. با رفتار حاج احمد، روستائیان آزاده هم اسلحه می‌خواستند تا خودشان ار روستا و نوامیس واموالشان دفاع کنند.» 

 

(14) رفته بودم با احمد شناسایی. یکی با ما بود؛ برگشت گفت «راجع به شما یه چیزایی می‌گن. حسین و رضا می ‌گن شما دیگه شهرنشین شدین، پادگان پیداتون نمی‌شه.» دیدم صورتش رنگ به رنگ شد. چندبار پرسید «حسین اینو گفته؟» رسیدیم پادگان. توی راه هیچ چی نگفت. چند دقیقه یک بار دستش را می‌ برد پشت سرش، می ‌گفت «لااله‌الاالله. لعنت بر شیطون.» حسین و رضا تو پادگان نبودن، همین که رسیدن، خواست شان. سه تایی رفتند تو یه اتاق. در رو که باز کردیم، هر سه گریه می ‌کردن. 

 

(15) حاج احمد با نماینده بنی صدر دست به یقه شد و ماشین آن ها را سر و ته کرد. او هم تهدید کرد که من ضمن گزارش کردن این عمل تو، الآن می رم و با هلی کوپتر برای بازدید برمی گردم. که باز هم حاج احمد به او گفت: توصیه می کنم که سوار هلی کوپتر نشین که از این مناطق عبور کنین، که هوایی هم بهتون اجازه نمی دم! بالاخره او برگشت و گزارشی برای بنی صدر برد. بنی صدر هم خواستار عزل حاج احمد به عنوان عنصر نا مطلوب از تمامی تشکّل های نظامی شد. حاج احمد می گوید: وقتی آیت الله خامنه ای به عنوان نماینده امام در شورای عالی دفاع برای بازدید آمده بودند مریوان، به من گفتند: بنی صدر داستان شما و برخوردتون رو به امام کشونده بود و از امام درخواست اخراج شما را از کل جریان نیروهای مسلّح و سپاه کرده بود، امّا بنده به امام عرض کردم که من احمد متوسّلین را می شناسم، ایشون آدم مخلص و مقتدریه. اگه می خواهید اونو عزل کنین، روی من هم در شورای عالی دفاع حساب نکنین. 

 

(16) حاج احمد در مریوان و پاوه، هر عملیاتی که انجام داد با خون دل بود، او بنی صدر را تهدید کرد که تو در خواب هم مریوان را نمی‌بینی.» بنی صدر هم گفت: تو در حدی نیستی که با من صحبت کنی و کار به جایی رسید که بنی صدر گفت با هلی کوپتر وارد مریوان می‌شود. حاج احمد گفته بود و به نیروها آماده باش داده بود که هلی کوپتر بنی صدر را بزنید و حتی به او فرصت پیاده شدن ندهید. حاج احمد، شناخت کاملی نسبت به بنی‌صدر داشت که منافق ملعونی است، بنی صدر جرأت آمدن به مریوان را پیدا نکرد اما حاج احمد را تحریم نیرویی و تسهیلاتی کرد و حاج احمد با کمترین و ضعیف‌‌ترین امکانات در پاوه و مریوان عملیات می‌کرد تا جایی که ضد انقلاب گفته بود: «ما از دست بچه‌های حاج احمد عاصی شده‌ایم.» 

 

(17) در فضایی که بنی صدر برای اختلاف بین نیروهای سپاه و ارتش در غرب تلاش می کرد سختی ها و تلخ کامی ها به وجود می آمد که تنها سنگ صبور حاج احمد و دیگر سرداران سپاه غرب، فرمانده سپاه منطقة 7 کرمانشاه،حاج محمد بروجردی بود. مکاتبات حاج احمد ، به عنوان زبده‌ترین فرمانده جبهه ‌های کردستان با فرمانده مافوق خود، سردار کبیر «محمد بروجردی» در این مقطع، سرشار از جملاتی آتشین در اعتراض به خیانت‌ها و کارشکنی‌های متعمدانه بنی‌صدر بود که این نامه ها نیز که بنا بر مصلحت اندیشی دلسوزانه سردار بروجردی، تندی‌های آنها گرفته شده بود، باز چنان آتشناک بود که ماشین جعل و تهمت و شایعه ‌سازی جبهه متحد ضدانقلاب به کار افتاد. طرفداران بنی‌صدر برای مشوش ساختن سیمای احمد متوسلیان دست به کار شدند. از جمله شایعاتی که لیبرال‌ها علیه او سر زبان‌ها انداختند، این بود که فرمانده سپاه مریوان، منافق است! البته وقتی این شایعه به گوش احمد رسید، با حلم و صبر عجیبی با این قضیه برخورد کرد. با آن‌که از درون می سوخت، هیچ به روی خودش نیاورد و فقط می خندید! 

 

(18) کار به حدی بالا گرفت که یک روز خبر رسید از دفتر حضرت امام (ره) او را خواسته‌اند. حاج احمد سخت نگران وضعیت حساس جبهه مریوان در آن روزهای دشوار جنگ‌های کردستان بود. در هر صورت بلند شد آمد تهران، رفت و خودش را به دفتر حضرت امام (ره) معرفی کرد... می ‌گفت: رفتم ببینم چه کارم دارند. دیدم قرار شده برویم دست‌بوسی حضرت امام. توی دفتر به من گفتند: شما احمد متوسلیان هستید؟ گفتم: بله. گفتند: الان که خدمت حضرت امام می روی، مثل حالا که توی چشم‌های ما نگاه می کنی، آنجا به چشم‌های امام نگاه نکن! فقط جواب سؤالات آقا را بده، هیچ مسأله‌ای هم نیست. نگران نباش. بعد ما را بردند خدمت امام. دیگر نفهمیدم م چه شد... بغض گلویم را گرفته بود. خدایا! مگر می شد باور کرد؟! مرا به خدمت امام آورده‌اند!... بعد دیدم امام فرمود:احمد! شما را می گویند منافق هستی؟! گفتم: بله، همین حرف‌ها رامی زنند !... دیگر نتوانستم چیزی بگویم. بعد، امام فرمود: برگرد، همان جا که بودی، محکم بایست!.. وقتی احمد به اینجای حکایت رسید، با ذوق و شوق گفت: حالا دیگر غمی ندارم، تأیید از حضرت امام گرفتم!» 

 

(19) آذر 59 بود. ما در بیمارستان بودیم که دیدیم عده‌ای با لباس کردی از مقابل بیمارستان رد شدند... بعدتر فهمیدیم بچه‌های خودمان بودند که همراه با پیشمرگان مسلمان به یک عملیات‌ برون مرزی رفتند، 3- 2 روزی گذشت. برف شدیدی می‌آمد. برادر ممقانی آمد و گفت که بیمارستان را آماده کنید، بچه‌ها رفته‌اند دزلی را بگیرند. ما همه ترسیدیم: مگر می‌شود دزلی را گرفت؟! اولین زخمی‌ها را آوردند؛ 4 دموکرات بودند. گذاشتیم شان کنار اتاق عمل. برادر ممقانی می‌گفت اینها را ببرید اتاق عمل، اما ما منتظر مجروحین خودمان بودیم. گفتند مجروح نمی‌آورند. ترسیدیم که همه شهید شده باشند! اما بعد فهمیدیم دزلی را گرفته‌ایم بی‌ آنکه حتی خونی از بینی بچه‌ هایمان آمده باشد. ما هنوز آن 4 دموکرات را نبرده بودیم اتاق عمل! بالاخره از سپاه آمدند و از قول حاج احمد متوسلیان گفتند: وای به حالتان اگر به زخمی‌ ها رسیدگی نکنید! ما هم به مداوای آنها پرداختیم. 

 

(20) بعد از عملیات بیت‌المقدس و فتح خرمشهر زمانی که خدمت حضرت امام شرفیاب شدیم حاج احمد  از ناحیه پا مجروح شده بود و عصا در دست داشت. وقتی که خدمت امام رسیدیم ایشان با امام ملاقات خصوصی هم داشت برای عرض گزارش. زمانی که از خدمت امام برمی‌گشت دیدم که برادر احمد عصا در دست ندارد و خیلی سریع و خیلی خوب دارد حرکت می‌کند و اصلاَ احساس ناراحتی نمی‌کند. من از ایشان پرسیدم که عصا را چه کردی. گفت زمانی که خدمت امام بودم امام پرسیدند که پایت چه شده است گفتم که مجروح و زخمی هستم. حضرت امام دستی بر زخم پایم کشیدند و فرمودند ان شاءالله این زخم خوب می‌شود. من از آن لحظه دیگر احساس درد ندارم و نیاز به عصا هم ندارم.

 

(21) متأسفانه چهره برادر احمد را خشن ترسیم کرده‌اند. حاج احمد آنقدر مهربان بود که وقتی برای کوچک ‌ترین نیرویش، اتفاقی می‌افتاد، همه شهر را به دنبالش می‌گشت. فرمانده و غیر آن، برایش فرقی نداشت. حتی در عملیات فتح‌المبین، حواسش به خواهرها بود و از بچه‌ها خواسته بود که ما را سیزده‌ بدر ببرند، چقدر هم آن روز به همه ما خوش گذشت. 

 

(22) مردم از صبح جلوی در نشسته بودند. بغض گلوی همه را گرفته بود. وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود. قرار بود آن روز از مریوان بروند. مردم التماس می ‌کردند می ‌خواستند «کاک احمد» شان را نگه دارند. شانه هایشان را می ‌گرفت، بغلشان می ‌کرد و می ‌گذاشت سیر گریه کنند. چشمهای خودش هم سرخ و خیس بود. رفت بین مردم و گفت «شما خواهر و برادرای من هستین. هرجا برم به یادتون هستم. اگه دست خودم بود، دوست داشتم همیشه کنارتون باشم. ولی همون که دستور داده بود احمد بره کردستان، حالا دستور داده بره یه جای دیگه. دست من نیست. وظیفه‌ س. باید برم.» 

 

(23) از سنگر رفت بیرون وضو بگیرد. برای عملیات مهمات کم داشتند. رفته بود توی فکر. پیرمردی آمد و کنارش ایستاد. لباس سپاه تنش بود. فکر می‌کرد او را قبلاً جایی دیده است، اما هر چه فکر می کرد یادش نمی آمد کجا. پیرمرد به او گفته بود: حاج احمد، خدا را فراموش کردی، ائمه را از یاد برده‌ای فکر تویوتا و تجهیزات هستی؟  تا ائمه را دارید، غم نداشته باشید. توی عملیات پیروز می شید. عملیات بعدی هم اسمش بیت المقدسه. بعد هم می‌ ریم لبنان. دیگه هم برنمی گردی." گریه می کرد و برای من تعریف می کرد. 

 

(24) وارد دارخوین شده بودیم. سه روز بعد نامه‌ای به امضای حاج احمد به دستم رسید که «در اسرع وقت جمع کنید و به تهران بیایید که عازم لبنانیم». نامه توسط محسن مهاجر از بچه‌های مشهد که در والفجر چهار به شهادت رسید و جنازه‌اش هم همانجا ماند، به دستم رسید، اول فکر می‌کردم شوخی است بعد که پیش آقای رحیم صفوی رفتم، گفت: درست است، سریعاً بروید، به پادگان امام حسین (ع) حاج احمد به ما گفت: من اگر به لبنان بروم، برنمی‌گردم شما فکر خودتان باشید. 


و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا (سوره مریم/ آیه 15) 




یاسید الکریم

امام خمینی « نوکری احمق تر و بهتر از شاه برای بیگانگان نیست که همه چیز ملت خودش را به رایگان به آنها بدهد. گازش را شوروی ببرد و نفتش را آمریکا و انگلستان ببرد، و هر کس یک گوشه ‏اش را گرفته و دارد می ‏برد.»

2 آبان 1357 

امام خمینی: «دولت‏های آمریکائی ، بزرگترین جنایتی که به ما کردند این است که این دودمان پهلوی را به ما تحمیل کردند و مخازن نفت ما را با دست آن برده ‏اند و در عوض چیزی که به درد ملت بخورد، ندادند.»

10 آذر 1357 

امام خمینی: «خود ما هم اهل این ملت هستیم ، می‏ بینیم که تمام مخازن دارد می‏ رود تو جیب آمریکا و برادرهای او. نفت ما اگر اینطور که حاتم بخشی می‏کند محمدرضا.. درِ نفت را باز کرده ‏اند و حراج کرده ‏اند. دارند می ‏برند همه را، از آن طرف انگلیسی‏ها می ‏برند، از آن طرف کسان دیگر. آمریکائی ‏ها که از همه بدترند. از آن طرف هم شوروی ها . همه ریخته ‏اند به جان این ملت ، و همه هم ، دست به هم داده ‏اند تا این مردکه را نگهش دارند و این چیزها را ببرند.»

17 مهر 1357  

امام خمینی « آنچه مورد نظر ماست یک نوسازی واقعی مبنی بر نیازهای اساسی اکثریت قاطع و فقیر مردم است. آنچه در زمینه اقتصادی مورد نظر ماست جلوگیری از غارت منابع ملت ماست، نه قطع رابطه اقتصادی با کشورهای جهان» 

11 آذر 1357

سوال : چه اقداماتی علیه شرکتهای چند ملیتی که در ایران در اوج قدرت هستند و مخصوصا شرکتهای نفتی ، معمول خواهید داشت؟ امام  خمینی : «یکی از وظایف دولت آینده این است که به تجاوزهای این یاغیان بین ‏المللی که برای منافع نامشروع خود، ملتها را به خاک و خون می‏کشند، در ایران پایان دهد و این شرکتها در ایران با توافق دولتهای غیر قانونی، سرمایه ‏گذاری کرده ‏اند، از این جهت نیز حق ادامه کار ندارند

14 آذر 1357 

امام خمینی : «یک راه استفاده غرب از ما و استفاده آمریکا و شوروی از مخازن و ممالک ماها همین معناست که نمی‏گذارد این جامعه رو به ترقی خودش برود . آنها استفاده خودشان را می‏کنند، اینها می‏زنند توی سر هم و آنها می‏آیند، نفت ‏هایشان را می برند، گازهایشان را می ‏برند، هر چه دارند، اینها غارت می‏کنند کسی هم نیست که حرف بزند، برای اینکه یک فکر واحد نیست، افکار متشتت و مختلف است.» 

9 آبان 1357  

امام خمنی «حرف ما این است. ما یک کلمه حرف داریم و آن این است که اینهایی که نشسته اند سراین خوان یغما، که اسمش ایران است ، و هر کس از هر طرف آمده است، هر مملکتی از هر طرف آمده است ، دارند از این خوان یغما می خورند و این ملت ما، کنار این دارند گرسنگی می خورد، ما می گوئیم این نباشد. ما می‏گوئیم یک مملکتی داریم ، نفت دارد، مخازن دیگر دارد، غنی است مملکت ما، این مملکت را برای خودمان بگذارید، خودمان هم کارهایش را می‏کنیم.»  

۱۹ مهر ۱۳۵۷ 

امام خمینی « یک وقت بود که این دست ناپاک اجنبی آمد و روحانیون و قشرهای جوان را جدا کرد از هم . این اساس داشت. آنهایی که می خواستند نفت های ما را ببرند، آنهایی که می خواهند نفت ما را ببرند، این طور ما را [ روحانیون و جوانان] از هم جدا می کنند، کنارمان می گذارند. هماهنگی که ما باید داشته باشیم از بین می رود. وقتی که از بین رفت این هماهنگی ، هر چه دلشان [ خواست ] می کنند ، و ما هم هیچ کاری نمی کنیم.» 

۲۹ آبان ۱۳۵۸ 

 


یکی از انتقادهایی که امام خمینی همواره درباره شاه مطرح می کرد ذلت پذیری و خاکساری و احساس حقارت کامل او در برابر بیگانگان بود. 

امام خمینی «گمان ندارم آنها دیگر حالا شما را کوچک نگاه کنند. آن وقتی که شما را کوچک نگاه می ‏کردند که می ‏دیدند که آن شخصی که خودش را شخص اول مملکت می ‏دانست برای آنها آن قدر خضوع می ‏کرد. 

من این را یادم نمی ‏رود که جانسون بود، و شاه رفته بود آنجا و عکسش هم آنجا در روزنامه‏ ها منتشر شد- این [از] یاد من نمی‏ رود، از ناراحتی که آن وقت پیدا کردم، آن مرد، جانسون، ایستاده بود آنجا عینکش را برداشته بود و به دستش گرفته بود و چپ به آن طرف نگاه می‏ کرد؛ این شخص آن سر، همان آنجایی که جای نشیمن خودش بود؛ محمد رضا جلو او ایستاده بود، مثل اینکه یک آدم مثلا بچه مکتبی پهلوی استاد ایستاده بود! 

وقتی می‏ دیدند آنها که شخصی که حالا دارد حکومت می‏ کند به یک جمعیتی این طور است وضعش، نسبت به آحاد مملکت هم آنها نظرشان آن طور می‏ شد. اما وقتی که حالا دیدند که یک مملکت است که مشتش را گره کرد و همه را بیرون کرده، الآن نظر همه نسبت به شماها منقلب شده است.» (صحیفه امام، ج‏8، ص: 343) 

 

امام خمینی «این دید مستکبرین است که سایر قشرهای بزرگ ملتها را، آنهایی که دریایی هستند که کارتر و امثالش قطره است در مقابل آن دریاها، آنها را اینها نمی‏ بینند. یعنی این بیماری اسباب این شده است که آنها را نبینند. از این جهت وقتی که در اریکه ریاست جمهور نشسته و با آن دید بیمارگونه نگاه می‏ کند و می‏ بیند که چند تا وزیر در فلان جا و چند تا مثلًا اشخاصی که راجع به مجالس خودشان هست و اینها، یا در جاهای دیگر، عددی از این وابسته‏ ها ممکن است که اینها خشمشان [افزوده‏] بشود. ایشان اینها را جهان حساب می‏ کند و می‏ گوید که چنانچه این دیپلمات ها را [...]. اینها را دیپلمات حساب می‏ کند اینهایی که جاسوسی شان به حسب شواهد ثابت شده است، اینها را دیپلمات حساب می ‏کند، و جهان را هم عبارت از همان که خودش می‏ بیند حساب می‏کند. 

این بیماری تا یک اندازه ‏ای هم در محمد رضا بود. و همین بیماری اسباب این شد که از بین رفت او. این بیماری که [شخص‏] خودش را ببیند و چند تا از این تملق‏ گوهایی که اطرافش هستند. و این دلقکهایی که دور و برش هستند. همین ها را ببیند و ملت را اصلًا به حساب نیاورد [و] نفهمد که هر مملکتی ملتش اساس هستند. دولتها اقلیتی هستند که باید برای خدمت این ملت باشند. و اینها نمی‏ فهمند که دولت خدمتگزار ملت باید باشد، نه حاکم بر ملت. این بیماری در آن آدم هم بود که خودش را همه چیز می‏ دانست، و خودش را فرمانفرما و خودش را همه ملت می‏ دانست. دیگر برای دیگران اصلًا [ارزشی‏] قائل نبود. و همین اسباب این شد که [به‏] این ملت آن خیانتها را کرد. همه آن خیانتها هم روی همین خیال بود که نمی‏ دید کسی را که بازخواست کند از ایشان.» (صحیفه امام، ج‏11، ص: 89) 



یاسید الکریم

محمد بن مسلم می گوید امام جعفر (ع) درباره حضرت علی(ع) روایت فرمود:  

زمانی که امیرالمومنین(ع) حکومت یافت [به مسجد آمد و] بر منبر قرار گرفت و حمد و ثنای الهی [و درود بر رسول خدا (ص) ] بجای آورد و فرمود : به خدا سوگند که از اموال مسلمین [غنیمت و خراج و.. که به آسانی در اختیار من است] درهمی برای خودم [حتی به عنوان حق الزحمه] برنداشتم [و برنمیدارم] مادامی که مال [شخصی] نخلستانم [برای یک زندگی ساده] باقی است. با خود بیندیشید و رو راست باشید که [چیزی را] از خودم [و فرزندانم ] دریغ می ‏دارم و به شما [بذل و] بخشش می کنم؟ [لذت و بهره اش برای شما باشد و حساب قیامت و جهنم ش برای من؟] 

حضرت صادق(ع) ادامه داد که در این هنگام عقیل برخاست و گفت: به خدا سوگند تو مرا با یک سیاهپوست در مدینه برابر می ‏دانی! امیرالمومنین(ع) رو به عقیل کرد و [با تحکم] فرمود: بنشین! آیا کسی جز تو اینجا نبود حرف بزند؟ برتری تو بر آن سیاهپوست چیست؟ مگر با سبقت در اسلام [و زحمت برای تقویت دین] یا به تقوا؟ [که همین هم اجر آن نزد خداست.] 

 

عن محمّد بن مسلم عن أبی عبد اللّه (ع) قال لمّا ولّى علیٌّ (ع) صعد المنبر، فحمد اللّه وأثنى علیه، ثمّ قال « أما إنی والله ما أرزؤکم من فیئکم هذا درهما ما قام لی عذق بیثرب ، فلتصدقکم أنفسکم ، أفترونی مانع نفسی [ و ولدی] و معطیکم؟ قال : فقام إلیه عقیل کرم الله وجهه فقال : فتجعلنی وأسود فی المدینة سواء ، فقال : اجلس ما کان هاهنا أحد یتکلم غیرک ، وما فضلک علیه إلا بسابقة أو تقوى» #سند_صحیح 

 

الکافی ج8 ص182 ح204 

الاختصاص المفید ص 151 

الوسائل ج 15  ص 105 

مرآة العقول ج 26 ص72

بحارالأنوار ج 40 ص 107

مستدرک ج 11 ص 94 



یاسید الکریم

اگر نماز ما درست شد همه ی احوال ما اصلاح می شود

قدم اول همین نماز اول وخد و با حضور قلب و جماعت است. 

شیطان طاقت همین نمازهای دست و پا شکسته ما را هم ندارد. 

تارک صلاه بی انصاف ترین و قدر نشناس ترین افراد است. 

و منزلی که شخص بی نماز در آن نفس می کشد جهنم نقد است. 

بیایید راه را گم نکنیم و ازین سنت آسان و پر برکت محروم نمونیم. 



یاسید الکریم

امام حسن عسکری (ع) والله لیغیبن غیبه لا ینجو فیها من الهلکه 

الا من ثبت الله عزوجل علی القول بامامته و وفقه (فیها) للدعا بتعجیل فرجه 

کمال الدین ج2 ص 384 

 به خدا سوگند [فرزندم مهدی (عج)] آنچنان غیبتی می گزیند که 

[ باور و تحمل آن بر همگان دشوار است و] هیچ کس از [ آن امتحان بزرگ و خطر] 

هلاکت نجات نمی یابد، مگر آن کس که خداوند عز وجل او را بر قول به امامت ایشان 

ثابت قدم بدارد [و از علائم چنان مددی از جانب خدا این ست که او را نا امید نگرداند] 

و به [مداومت بر] دعای بر تعجیل فرج حضرتش موفق بدارد. 


یاسید الکریم

بنده حدودا 8 ساله تو محیط مجازی ام 

و طرفدارا و دشمنای زیادی داشتم و ایضا خاطرات زیادی 

یه مورد بود واقعا خوش فکر و خوش اخلاق و کاملا مذهبی و انقلابی 

یه دو سه بار سر پوشش تصاویر دو سه پست بهش تذکر دادیم 

آقا ته ش چنان قشنگ ما رو شست و نهایتا گفت به احترام استفاده های سابق جواب دادم! و رفت که رفت! که به بصیرت بخشی به دیگران ادامه بده. 

الغرض به این کدورت ها زیاد فکر نکنید و به این طرفداری ها هم دل نبندین که ده تا ازین روابط مثلا علمی و معنوی به چار تا ازین چیپس موتوری ها می ارزه. کار رو برای خدا و تا حد توان گسترده تر انجام بدین و حتی الامکان در محیط های مختلف. البته بی عاطفه هم نباشید که نمک ارتباطات هس. شب تون خوش. 

یاسید الکریم

شباهت نه به اسم است نه به لباس 

نه به مسئولیت نه به همسنگری 

نه به طول دوستی است و نه به ادعا 

شباهت واقعی به همسانی افکار است و رفتار 

مسئولین امروز ما چقدر به او شباهت دارند؟ 


شهید بهشتی: آنهایی که ولایت فقیه را قبول ندارند 

در هر مقامی که باشند ، سرنگون خواهند شد. 



یاسید الکریم

اعمال شب و روز عید فطر 

فضیلت شب عید فطر کمتر از شب قدر نیست 

http://article.tebyan.net/20455/ 

 

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی 

کایام گل و یاسمن و عید صیام است 

عید سعید فطر بر همه عزیزان مبارک 


یاسید الکریم

اعمال شب آخر ماه مبارک 

 

اوّل: غسل 

دوم: زیارت امام حسین(ع) 

سوم: خواندن سوره هاى مبارک «انعام» و «کهف» و «یس» 

و گفتن صد مرتبه: استغفر الله و اتوب الیه 

چهارم دعای کلینى از امام صادق(ع) قد تصرم بوجهک الکریم 

پنجم: دعاى «یا مدبّر الامور» در اعمال شب بیست و سوم 

ششم: ماه رمضان را با دعاهاى وداع، وداع گوید 

- دعاهایى که شیخ کلینى و شیخ صدوق و شیخ مفید 

و شیخ طوسى، و سیّد ابن طاووس (ره) نقل کرده اند 

هفتم : شاید بهترین وداعها دعاى 45 صحیفه سجادیه(ع) باشد. 

-  دعای کوتاه سید بن طاووس از حضرت صادق(ع) 

- وداع کوتاه سیّد و شیخ صدوق از جابر از  رسول خدا (ص) 

هشتم نماز ده رکعتی بسیار پر فضیلت این شب عزیز 

که سید بن طاوس و کفعمى از حضرت رسول(ص) نقل کرده 

http://erfan.ir/farsi/mafatih143/ 

 

وداع گهربار و زیبای امام سجاد(ع) با ماه رمضان 

http://ahlolbait.com/doa/3594/ 


یاسید الکریم